تبليغاتX
مهر یار
مهر یار
گفتا دل ز مهرش کی کنی پاک / گفت آنگه که باشم خفته در خاک
روز مبادا ....

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرحوم  قیصر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    من نمی خوام  روز مبادایی باشه ؟ همین و بس .....!!!

 

|+| نوشته شده توسط یار ؟!!!... در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 11:50 |

اگر ساقی حسین است من می نخورده مستم.......
   

 

 

 

 

خالقم را نه وزیری نه دبیری نه امیری      من به خلوتگه مخصوص امیرالامرایم

 

مدعیان همه جمعند

ندایی ملکوتی ز سماوات بلند است!

 چه کسی می نوشد جام عشق را؟ داوطلب می طلبم، مدعی کجاست؟

دستان آسمان بلند شد، من می نوشم، جام را بیاورید، تلاطم مِیِ درون جام، کار را تمام کرد، آسمان مِی نخورده مست شد و به کناری نشست. صدایی دیگر بلند شد، من خواهم نوشید! صدای زمین است، رایحه اش زمین را نیز از پا درآورد.

حساب کار دستشان آمد، همه مات و مبهوت در حیرتند. آسمان و زمین در نوشیدن مِی ناتوان مانده اند! این چه جامی است؟ آسمان و زمین مستانه وار مستی خود را بازگو می کنند و جمعی را مست می کنند از آنچه دیده اند و شنیده اند، مدعیان آرام آرام با هم می گویند و می شنوند.

باز هم ندایی از آسمان بلند می شود! داوطلب می طلبم ...

اولیاء و صدیقین آمدند و رفتند بدون آنکه قطره کوچکی از جام بنوشند، نوبت بر عالمان رسید، اما گویا کسی قادر به نوشیدن مِی نیست، باز هم ندایی آمد، هر کس جام را سر کشد مست ما می شود ...

مدعیان با شنیدن این ندا باز به تکاپو افتادند. اما تلاششان بی حاصل است. عرق شرم از این ناکامی بر جبینشان نشسته است، تمام نگاه ها به انبیاء الهی دوخته شده است، نوبت انبیاست، انبیاء باید رو سفید شوند. آدم ابولبشر جلو می آید جام را در دست می گیرد، او هم نمی تواند، یکی پس از دیگری می آیند و ناکام در نوشیدن مِی راه بازگشت پیش می گیرند.

ابراهیم وارد میدان می شود، همه منتظرند تا جام را به اشاره ای سر کشد، لبهای ابراهیم با جام آشنا می شود، چند قطره ای می نوشد و جام را بر زمین می گذارد، کار من نیست، دیگر نمی توانم. باز هم صداها در هم می پیچید، حالا که ابراهیم نتوانسته است، دیگر کسی قادر نخواهد بود و ...

ندای آسمانی برای آخرین بار بلند شد، مدعیان! داوطلب می طلبم ...

صدایی دل آرا به گوش می رسد، پر کنید جام ها را، من می نوشم. صدای کیست؟ سکوت حاکم می شود. همه در پی صاحب صدایند. چه باوقار قدم می زند، عجب عظمتی دارد، هـمه مست شـده اند با دیدن جمال او، جام مِی از یاد ها رفته است، محو در قامت اویند. کیست که این چنین دلربایی می کند؟

آری او حسین ابن علی(ع) است. فرزند فاطمه (س)، نواده رسول الله(ص)

جام ها را یکی پس از دیگری می نوشد و جام دیگری می طلبد. ندای دیگری از آسمان آمد:

مدال عشق را بر گردن حسین بیاویزید. اوست که تا جرعه آخر از سبوی مِی نوشیده است، همگی خاموش، حسین را سلطان مُلک عشق قرار دادیم، اگر طالب عشقید سراغش گیرید.

 

 

من شه عشقم و عشاق جهان بنده عشقم

خلقت عشق نخستین ز ازل گشت برایم

    

   التماس دعا فراوون.....

|+| نوشته شده توسط یار ؟!!!... در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 21:46 |

قربون کبوترای حرمت.......

 

السلام علیک یا شمس الشموس.
جای همه دوستان در مشهدالرضا(علیه السلام) خالی بود.
خیلی زود گذشت، دوباره دلم هوای حرم کرده.
انشا الله که دوباره منتی بگذارند و به زودی بطلبند.
به یاد همه دوستان عزیز هم بودم و از طرف تمام بروبچه‌های پارسال، یک زیارت انجام دادم.
انشا الله که مورد قبول خود آقا قرار گرفته باشه.
انشا الله خدا توفیق خدمت به اهل بیت(علیهم السلام) را به همه ما عنایت کنه.
هر چه داریم و نداریم از کرم و توجه خاصه این بزرگواران هست، انشا الله که شاکر و قدردان باشیم.
 یادش به خیر ..........

 

ولی باز جمعه ای اومد و رفت و ما ........

                                             یا صاحب الزمان ، آقا جون :

گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام

        با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام

 

         گر به  ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین

         باز  هم مشتاق  روی دلکش جانا نه ام

 

         از در  میخانه ات  ای شاهد  خوبان مران

        با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام

 

        پرده  بردار  از رخ زیبا  که مشتاق  تو ام

          آن  رخ  زیبا  ندیده  ،واله   ودیوانه ام

     

          پادشاه  جودی و ما  بنده در گاه  تو

       منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام

 

        در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی

        باز  هم در   جستجوی  گوهر  دردانه ام

 

       همچون من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن

        لیک  با الطاف  غیر  از تو،  شها! بیگانه ام

 

       چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام

        ور  نه  آن گردم  که افشان در دل ویرانه ام

 

        انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟

            آفتا با!   بهر  دیدار  رخت  پروانه ام

 

        واله و«شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام

          یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!

 

التماس دعا 

|+| نوشته شده توسط یار ؟!!!... در جمعه 2 آذر1386 ساعت 11:42 |

صدا کن مرا ......

 

"صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینهء آن گیاهِ عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین عقربکهای فواره در صفحهء ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.

مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند

....
."

یا صاحب الزمان مددی...

 

 

|+| نوشته شده توسط یار ؟!!!... در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 7:2 |

سر عشق ....
 

 

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

 

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم

شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم

 

حكايتي ز دهانت به گوش و جان من آمد

دگر نصيحت مردم حكايت است به گوشم

 

مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني

كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم

 

من رميده دل آن به كه در سماع نيايم

كه گر به پاي درآيم، به در برند بدوشم

 

مرا به هيچ به دادي و من هنوز برآنم

كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم

 

به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت

كه تن درست ملامت كند چو من بخروشم

 

مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن

سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم

 

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل

كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

 

 

|+| نوشته شده توسط یار ؟!!!... در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 18:27 |